یک مدیر تبلیغاتی جوان شیکاگو معتقد است زنی که در یک کافه می بیند عشق دیرینه اوست. اعتقاد او منجر به وسواس می شود، زیرا او زندگی خود را به تعویق می اندازد تا او را دنبال کند.
یک اسنوبردیست که به دنبال آدرنالین است، در طوفان زمستانی عظیم در منطقه پشتی High Sierras گم می شود، جایی که او تا مرزهای استقامت انسانی رانده می شود و مجبور می شود در حالی که برای بقا می جنگد با شیاطین شخصی خود مبارزه کند...
ایدا "رد" واکر ممکن است در حالی که به دلیل سرقت مسلحانه در زندان است، از بیماری لاعلاج خود جان سالم به در نبرد. او برای آخرین شغل و فرصتی برای به دست آوردن آزادی خود به پسرش، وایات، روی می آورد.