جونا تمام عمرش را در یتیم خانه زندگی کرده است. یک روز یک گوریل می آید و او را به فرزندی قبول می کند. مدتی طول می کشد تا جونا به مادر جدیدش عادت کند، اما درست زمانی که همه چیز خوب می شود، مقامات محلی آنها را تهدید می کنند...
باستر، 11 ساله، همه چیز را در مورد زندگی خود دوست دارد. او خوشبین است که میداند کار میتواند سخت شود، اما اگر کمی جادو و عشق زیادی به کار ببندید، همه چیز درست میشود.
هنگامی که مردی به سرطان لاعلاج تشخیص داده می شود، او حضانت پسر نوجوان خود انساندوست خود را بر عهده می گیرد، که برای او زمان با کیفیت به معنای بالارفتن، پرداختن به فحشاهای کوچک و دوری از پدرش است.
یک زوج عادی بریتانیایی که در حال گذراندن تعطیلات در سوئیس هستند، ناگهان درگیر یک دسیسه بینالمللی میشوند که دخترشان توسط جاسوسانی که قصد یک قتل سیاسی را دارند ربوده میشوند.
در آماده شدن برای عروسی با تفنگ ساچمه ای قبل از تولد بیبی گستر، شاون و گرومزیلا گاس در تلاش برای ردیابی شوهر سلن که از هم جدا شده است، سرکشی می کنند، زیرا لاسیتر با آینده شغلی خود دست و پنجه نرم می کند.
قلب شون به سمت میو می کشد، مردی که اغلب در کنار ساحل می نشیند یا با چهره ای دراز راه می رود. سه سال بعد از یک خداحافظی ناگهانی، وقتی دوباره همدیگر را می بینند، ملیله زیبای عشق دوباره آنها را پیوند می زند.