پس از جنگ جهانی دوم، یک سرهنگ بریتانیایی و همسرش در جریان بازسازی پس از جنگ در هامبورگ منصوب میشوند، اما تنشهایی با آلمانی که قبلاً صاحب خانه بود، به وجود میآید.
اما روسیه را ترک کرد تا با همسرش در ایتالیا زندگی کند. او اکنون عضوی از یک خانواده قدرتمند صنعتی است، مادر قابل احترام سه فرزند است، اما احساس می کند که برآورده نشده است. یک روز، آنتونیو، یک سرآشپز با استعداد و دوست پسرش، او را حس می کند...
یک آشپز ارشد با سه دختر بزرگش زندگی می کند. وسطی متوجه می شود که برنامه های آینده اش تحت تأثیر اتفاقات غیرمنتظره و تغییرات زندگی سایر اعضای خانواده قرار گرفته است.
فلورنتینو که در سنین جوانی توسط فرمینا زیبا طرد شده بود، بیشتر زندگی بزرگسالی خود را وقف امور جسمانی کرد تا تلاشی ناامیدکننده برای التیام قلب شکستهاش.
درست زمانی که تسا بزرگترین تصمیم زندگی خود را می گیرد، همه چیز تغییر می کند. افشاگری در مورد خانواده او، و سپس هاردین، همه چیزهایی را که قبلاً می دانستند را زیر سوال می برد و ادعای آینده آنها را که به سختی به دست آورده بودند، دشوارتر می کند.